محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3481
تاريخ الطبرى ( فارسي )
من بود و تو را پياده مىفرستاد دوان دوان مىرفتى » ازدى باز آمد و گفت : « گويى به سبب بردبارى خويش بر ما منت مىنهى ! به خدا ما نيز به تو عوض مىدهيم و بيشتر ، مگر نمىدانى كه ما ، در مقابل تو خودمان را به خطر كشتن مىدهيم و ترا از دشمنت محافظت مىكنيم به خدا اگر با كسى بوديم كه با ما خشونت مىكرد و ما را پياده به كارهاى خويش مىفرستاد آنگاه به نبرد و يارى ما نيازمند مىشد ، او را ما بين خودمان و دشمن جاى مىداديم و سپر محافظ خويش مىكرديم » مهلب گفت : « راست گفتى ، راست گفتى » گويد : آنگاه يك جوان ازدى را كه با وى بوده بود پيش خواند و سوى خالد فرستاد كه خبر برادرش را با وى بگويد . گويد : جوان ازدى پيش خالد رسيد كه كسان اطراف وى بودند و جبه اى سبز و روپوشى سبز به تن داشت به دو سلام گفت كه جواب داد و گفت : « براى چه آمده اى ؟ » گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، مهلب مرا فرستاده تا آنچه را معاينه ديدهام با تو بگويم » گفت : « چه ديده اى ؟ » گفت : « عبد العزيز را در رامهرمز ديدم كه هزيمت شده بود » گفت : « دروغ گفتى » گفت : « نه به خدا دروغ نگفتم و جز حق به تو نگفتم اگر دروغ گفته بودم گردنم را بزن و اگر راست گفته بودم ، خدايت قرين صلاح بدارد ، جبه و روپوش خويش را به من بده » گفت : « واى تو آنچه مىخواهى آسان است كه در مقابل خطر بزرگ در صورتى كه دروغ گفته باشى به چيزى مختصر در صورتى كه راست گفته باشى رضايت